با عشق تو
بی نیازم
از هرچه که هست .
و با عشق تو
چاره سازم
هر آنچه که نیست .

  
نویسنده : پارسا ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳
تگ ها :

...

گوش هایم درد می کند
از بس که گشتم
دنبال ِ صدای ِ تو
که صدایم بزنی
و
من
برگردم از خودم…

  
نویسنده : پارسا ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
تگ ها :

...

سرم را که به آسمان می‌کنم

می‌گویم "دوستت دارم"

هزارتا ستاره به خودشان می‌گیرند!

چشمک حواله می‌کنند...

 

من با ماه بودم...!

که از اقبال من

فقط همان یکی چشمکی نمی‌زند

  
نویسنده : پارسا ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
تگ ها :

کسی در من میمیرد

کسی در من میمیرد .
کسی که نام مرا دارد .
کسی که سبزی برگ
و آبی آسمان را
دوست داشت
و در پس دیوار منجمد تنهائی
به بهار مهربانی
و دوستی
دل بسته بود .
کسی که
به هم زبانی " دوستی "
دل بسته بود .
کسی در من میمیرد
که نام مرا دارد
و سوگنامه نانوشته اش را
بادهای سرد
در دورترین جای جغرافیای عشق
بر مزار اقاقی های زوال یافته
میخوانند .
کسی در من
میمیرد .

  
نویسنده : پارسا ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
تگ ها :

شکل راه رفتن تو

و شکل راه رفتن تو
 معنای مثنوی است
در حالت عمیق عزیمت
 که منظره ی راه
 بازوی صحرایی مرا به تکان می آرد
در حالت عمیق عزیمت شتاب های موازی
 در گردی مچ تو به هم می رسند و
 باد
 صفات باد
 شکل عزیز زانو را
 که قدرت و اطاعت را با هم دارد
 تصویر می کند
 تا قیصر از کف پای تو
 قوس بلند طاق نصرت را
 برگیرد
 در حالت عمیق عزیمت که سمت نیمرخ تو برابر نگهم ماند
 پرواز طوطیان
 جغرافیای صورت من را در هم ریخت
 و آسمان
که بایر از درخشش های آبی می شد
 ناگاه
 نام تو از تمام جهت ها
می آمد
وقتی که باز می ایی
 نام تو را
 تمام جهت ها
 رسم می کنند
و در گذار دامن تو دانه های شن
 بر ریشه های پیدا
 پیراهن عبور شعاع
 می پوشد
پیشانی تو وسعت شیشه است
 وقتی که باز می ایی
 و هر درخت ، بوسه است
 وقتی که مفصل تو ملاقاتی است
 بین صفات باد و تکبیر توفان
 و در هوای دهکده پیشانی تو وسعت اطراف هجر را
 محدود می کند
 تو باز می ایی با موجی از خلیج احمر
 و گامی از عصای موسی
 و شکل راه رفتن تو
 معنای مثنوی است
 و روح مولوی است اینک
 کز ساق تو حکایت نی را
 بر می دارد

  
نویسنده : پارسا ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٩
تگ ها :

آغوشت

در را که پشت سرم می بندی

آغوش ات را باز کن

تا روح جا مانده ام

در تو

پناه گیرد

  
نویسنده : پارسا ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥
تگ ها :

من و تو

من
آنگونه شدم
که تو خواستی ....
و تو
آنگونه بودی که خود خواستی ..
حالا بعد از نبودن تو
آنچه می ماند برای من :
بیگانگی با آشنائی دیرین
بنام خودم !

  
نویسنده : پارسا ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٤
تگ ها :

 

من از شوق لبخند تو، لبخند زنان
چه سرودها که نخواندم
چه فخرها که به نرگس نفروختم!
آه ، افسوس ــ
که آن دل شادان سخت بپژمرد!




در همان یک قدمی ها
من یخ زده بودم
دلِ من به گرمای دلت خوش بود و نمی دانست
که دلت سنگ است و خالی از هر عاطفه ای!
و تـــو هم، متولد پاییز
تو هم ســرد!
تو هم بــاد

  
نویسنده : پارسا ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۱
تگ ها :