تو...

تن تو کوه دماوند است

با غرورش تا عرش ...

دشنه ی دشمنان نتواند هرگز

کاری افتد از پشت ...

 

تن تو دنیایی از چشم است ...

تن تو جنگل بیداری هاست

همچنان پا برجا..

 

تن تو آن حرف نایاب است ...

کز زبان یعقوب

پسر جنگل عیاری ها

در مصاف نان وتیغه ی شمشیر

میان سبز

خیمه می بست برای شفق فرداها ..

تن تو یک شهر شمع آجین ...

تن تو سلسله البرز است ...

اولین برف سال

بر دو کوه پلکت ...

 

خواب یک رود ویرانگر را می بیند ...

در بهار هر سال

دشنه ی دشمنان نتواند هرگز

کاری افتد از پشت ...

تن تو دنیای از چشم است ...

 

"خسرو گلسرخی "

  
نویسنده : پارسا ; ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢
تگ ها :