بیا

بیا !

کنار دلتنگی من بنشین

می خواهم

به رنگ چشم هایت سکوت کنم

می خواهم تا آخر دنیا

تا اخر آیینه ببوسمت

 

 

به او نوشت : بارانم هر وقت این ترانه قمیشی را زمزمه میکردم بغض میکردم ان روزها تو بودی ...حالا تو نیستی که اشکامو پاک کنی

 

تو همونی که توی موج بلا واسه تو دستامو قایق می کنم

اگه موجا تو رو از من بگیرن قطره قطره اب میشم دق می کنم

وای که دلم طاقت دوریت و هیچ نداره

بغض نبودن تو اشکامو در میاره

ای که بی تو کویر خواب بارون میبینه

وقتی نیستی غم دنیا روی قلبم میشینه

وای که دلم طاقت دوریت و هیچ نداره

بغض نبودن تو اشکامو در میاره

توی بهت غم تنهایی من به سرم دست نوازش کشیدی

ولی بارفتنت ای هستی من هستی منو به اتش کشیدی

وای که دلم طاقت دوریت و نداره

بغض نبودن تو اشکامو در میاره

 

 

  
نویسنده : پارسا ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
تگ ها :