بگذار خیال کنم...

بگذار ٬خیال کنم .. تو بودی
رو به شمالی ترین خیابان شهر ٬
با سری که به عقب بر می گشت
با عمق ِ چشم هایی که از انتهای ِ یک حس ِ غریب ٬
لبخند می زد و چشمک
"دوستت دارم" را تو گذراندی از میان ترافیک و ازدحام
و پرواز دادی تا به دوردستی ِ من
من ٬
بوسه و بغض چشمانت را همچون درد ِ یک عشق ٬ سنجاق کرده ام به سینه
یک لحظه عاشقیت .. می ارزد به همه ی فردا...

  
نویسنده : پارسا ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٥
تگ ها :