شاید این عشق باشد ...شاید

شاید این عشق باشد ...شاید

وقتی نگاهی تو را مسخ می کند
و تمامت را می گیرد
جز فکر کاشتن بوسه ای بر لب
و به دست آوردن دلی که دلت را تسخیر کرده
چیزی در خودت نمی بینی ،
حسرت نوازش چهره ای که بر تو لبخند می زند
تو را به مرز دیوانگی می کشاند ...

وقتی سر انگشتانت حرف می زنند
و لب ها غرق در بوسه های مکرراند ...
یک آن شک می کنی
که شاید این عشق باشد ...
شاید ...

آرزو های به گور برده ...

دوست داشتم تو را به اندازه دوست داشتنم
در آغوش بگیرم ...
اما ،
چقدر فاصله دارم از تو
انقدر که فقط لبخند های تو را می بینم
و تو مرا هیچ ....

خیلی دور ...خیلی نزدیک

دورم از تو
بی قرار گرمایی دلت ، می لرزم اینجا
احساس می شوی ...
چون سایه ی خمیده بر دیوار
می رقصی بر بی تابی من
و چه نزدیک است خاطراتت ،
چسپیده به ذهنم
نقش بی همتای رخسار تو ...
دلتنگی ام را می پوشانم
با بستری از کلمات
اما باز
کسی در دلم
تو را صدا می زند

/ 2 نظر / 12 بازدید
فروزان

حس می کنم تو را میان لحظه های جنون وقتی خاطرت در ذهنم فریاد زنان تکرار می شود می خوانمت تو را در پشت در گاه سکوت وقتی صدایت نجوا وار مرا می خواند می گویمت بمان نشنیده ای چرا؟ برگرد در برم آهسته و خموش چون برگ کهنه یک قصه قدیم امید دلنواز من ........................................ مرحبا پارسا لذت بردم[گل]

باران

..شاید این عشق باشد ...شاید.. ..خیلی زیبا بود..